غزلي براي اينروزهاي بي شعر مانده ام
اينروزها گم كرده ام دكتر دوايم را
گم كرده ام حتي خودم را ، جاي پايم را
اين شعرها باد هوا بودند مي دانم
اما ندارد باد هم ديگر هوايم را
اين روزها حتي من از آينه دلگيرم
وقتي كه درمي آورد او هم ادايم را
بغضم شكست و اسمان من نرك برداشت
نه رود نه ... پوشاند دريا گونه هايم را
اما عبورت مي دهم اينبار هم اي شعر !
وقتي بكوبم باز بر دريا عصايم را
«شعر بي خيال »
اين حرف ها دل سنگ قبر را هم آب كرده
اين را ترك روي سنگ به من گفت
هنوز يادم نرفته است كه با لبخندي غبار آلود
از پسر شش ساله ات خواستي كه مرد خانه شود
و من كه خاله بازي را دوست داشتم قبول كردم
اما براي هزار و چندمين بار اعتراف مي كنم
كه پس از تو نتوانستم با نگاه هرزه مرد همسايه بجنگم
بنياد ماه به ماه پول مي آورد
و مادرم كه زينب را پا به ماه بود
هيچ نمي گفت حرفهايي را كه زنان همسايه با دود قليانشان بالا مي آوردند را
شبها خواب مي ديدم كه يك نفر آمده
و خانه ي ما را به محله اي ديگر برده است
محله اي كه قليان زنان همسايه دود در دل ما نمي کند
همه اينها را بارها برايت گفته ام
گفته ام كه سخت است با قاب صحبت كردن
با عكس صحبت كردن
باسنگ صحبت كردن
سخت است كه ببيني
مادرت در سي سالگي مثل مادر بزرگ كوچك شده است
راستي
من و آقاي دكتر فهميديم
كه قلب مادر خيلي وقت است درد مي كند .
سلام سال نو مبارک

تو با خون شقایق ها نداری
گلی هستی که می آری بهاری
کنار نام تو گل باشه زشته
آخه حشو قبیحه همچی کاری